<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باران هزار ابر سرگردان</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com</link>
<description>يادداشتهايی بر رباعيات کهن پارسی / به قلم سيد علی ميرافضلی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 21 Aug 2016 20:04:34 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خیام خوانی بر ویرانه‌های مرو</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/51</link>
<description>به گزارش عطا ملک جوینی، در محرم سال 618 ق، لشکر مغول به ناحیه مرو حمله برد و حصار شهر را در محاصره گرفت و بزرگان شهر چاره‌ای جز تسلیم نیافتند. پس امام جمال‌الدین را که از کبار ائمه مرو بود، به رسالت نزد امیران مغول فرستادند و امان خواستند. چون شهر را وا نهادند، لشکر مغول داخل شهر شد و چهار شبانه کارشان آن بود که مردم را به بیابان‌های اطراف شهر می‌بردند. آنها زن و مرد و مادر و فرزند را از هم جدا کردند و بجز 400 مرد که حرفه و مهارتی داشتند و بعضی کودکان از</description>
<pubDate>Sun, 21 Aug 2016 20:04:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>طَبَق ماه</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/50</link>
<description>یکی از رباعیات عاشقانه معروف فارسی که در منابع بین چند شاعر دست به دست شده و تکلیف آن به درستی معلوم نیست، رباعیی است که می‌خواهیم در مورد آن صحبت کنیم. این رباعی، از لحاظ تصویرسازی و ایراد تشبیه حرف تازه‌ای ندارد، اما ساخت ویژه آن به رباعی تشخصی بخشیده است. تا آنجا که در دوره بازگشت ادبی، ساخت ویژه آن مورد تقلید جمعی از شاعران قرار گرفته است. قدیم‌ترین جایی که از این رباعی سخن رفته، نزهة المجالس جمال خلیل شروانی است که در اواسط قرن هفتم گردآوری شده (ص</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2015 18:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>سیلی‌خور روزگار</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/49</link>
<description>گر تیر رسد به استخوانم چو هدف گردون ز شعف همی‌زند کف بر کف افسوس که از بهر نشاط دگران سیلی‌خور روزگار گشتیم چو دف میرعین‌علی جرفادقانی شکوه شاعران از روزگار، تمامی ندارد. تقریباً اغلب هنرمندان ما از بخت خود گلایه داشته‌اند که در دنیا به کام دل و راحت و آرامش نرسیده‌اند. نقش اول این ناکامی را نیز گردون و فلک و چرخ و روزگار و دنیا و آسمان و بخت و تقدیر بازی می‌کند. از نظر ایشان، روزگار نه تنها هنرندان را به کام نمی‌رساند که ناکامی آنها را اسباب تفریح دیگران</description>
<pubDate>Sun, 23 Jun 2013 17:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>رهایی از خویشتن</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/48</link>
<description>هرچند به می خلاف دین‌است و رهم لیـکن بخورم، کـزو گشــاید گرهـم دانی که به می چراست چندین شَرَهم؟ تا بو که ز خویشـتن دمی باز رَهـم. سنایی رها کردن چیزهایی که ذهن ما را گرفتار خود می‌کند، آرزویی بلند و دلنشین است. مشغولیت‌های کاذب و کوچک، امکان بلندپروازی و رهایی را از ما می‌گیرد و ما را به روزمرّگی می‌کشاند. انباری ذهن ما پُر از خرده‌ریزهای بدرد نخوری است که جا را برای نیازهای واقعی تنگ می‌کند. رهایی از خویشتن را شاید بتوان با مفهوم امروزی سیالیت ذهن معادل</description>
<pubDate>Sat, 27 Apr 2013 16:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>توفان نجوم</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/47</link>
<description>دو رباعی اثیر اخسیکتی در باب توفان سال 582 ق از جمله حکایت‌های بامزه‌ای که در قرن ششم اتفاق افتاد، واقعه پیش بینی توفان سال 582 هجری است و قضیه از این قرار است که طبق پیش بینی منجّمان بزرگ آن روزگار، در این سال، بر اثر قران کواکب، توفان شدیدی خواهد وزید که زمین و زمان را به هم خواهد ریخت. این پیش بینی که چهل سال قبل از این واقعه صورت گرفته بود، همه مردم را در اضطراب افکنده بود و هرچه زمان آن نزدیک‌تر می‌شد، بیم و هراس مردم بیشتر می‌شد.</description>
<pubDate>Fri, 12 Apr 2013 10:01:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>شباهت‌های ناگزیر 1</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/46</link>
<description>تاریخ رباعی فارسی سرشار از شباهت‌هایی است که شاید بسیاری از آنها اتفاقی ناگزیر در حوزه ادبیات باشد. حکم در مورد اینکه این شباهت‌ها را در چه رده‌هایی از تأثیرپذیری، اقتباس، انتحال، و توارد می‌توان طبقه‌بندی کرد، بسیار دشوار است. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که در مورد شاعران هم‌نسل، وقوع فضاها و تصویرهای همانند و الفاظ و اصطلاحات مشابه تا حدودی طبیعی است. باری، در چند بخش، تعدادی از این شباهت‌ها را ذکر می‌کنیم.</description>
<pubDate>Fri, 15 Jun 2012 19:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>درد بی‌دردی</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/45</link>
<description>راهی بنما که رهنما مردی نیست صد راه و، به هیچ رهگذر گَردی نیست با درد تو هیچ نسبتم نیست، ولی بی نسبتی درد تو ، کم دردی نیست! عرفی شیرازی «درد داشتن» ویژگی انسان‌هایی است که شاخک‌های احساس‌شان خوب کار می‌کند و در مواجهه با دیگران، و احساسات و گرفتاری‌هایشان، حس مسئولیت دارند. نه اینکه مدام در رنج و غم غوطه بخورند و لذت‌ زندگی‌ را بر خودشان حرام کنند. اما در قبال دیگران، بی تفاوت نیستند و از کوچه دل‌ها که می‌گذرند، گام‌های‌شان هوشیاری عجیبی دارد.</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 15:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>شیطنت‌های عشق</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/44</link>
<description>در صحن چمن نشسته دیدم دوشش نتـوانـسـتم گرفـت در آگـوشــش صد بوسه زدم بر گل عنبر پوشش یعنی که: حدیث گفتم اندر گوشش ! معزی نیشابوری وافریادا از دست طرفه‌ها و ترفندهای عاشقان! تا عشق باقی است، حیلت‌سازی‌های عاشقان را پایانی نخواهد بود. شیوه آن دگرگون می‌شود، اما روح آن تغییری نمی‌کند. روح کودکانه‌ شیطنت‌باری که برای ابراز عشق، روش‌های متنوع می‌آفریند. تنها از یک شاعر عاشق بر می‌آید که سخن‌های درگوشی را بهانه بوسیدن روی یار قرار دهد.</description>
<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 06:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>گر عشق نباشد</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/43</link>
<description>بگذار که در عشق بفرساید دل یک لحظه ز محنتش نیاساید دل گر مهر نورزد، چه کند جان در تن؟ گر عشق نبازد، به چه کار آید دل؟ رفیع لنبانی معنای زندگی و فلسفه بودن، عشق است. عشقی که گاه دل را می‌فرساید و روح را پُر آشوب می‌کند. اما عشق، با همین هیجان‌ها و فراز و فرودها و دشواری‌هایش دلنشین است. عشق می‌آید و بر هر چیز رنگی دلخواه می‌زند و زیستن ما را موجّه می‌کند. جان در تن ما زنده برای غم عشق است. زندگی بدون عشق، با حیات چهارپایان چه فرقی دارد؟ ..</description>
<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 04:35:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>آخر گل سرخ</title>
<link>https://mirafzali.blogfa.com/post/42</link>
<description>اي از رخ تو شكفته خاطر، گل سرخ باطن، همه خون دل و ظاهر، گل سرخ زآن ديرتر آمدي ز يوسف كه به باغ اول گل زرد آيد و آخر گل سرخ سعيد سرمد كاشاني در زبان فارسي، ضرب المثلي هست كه مي‌گويد: دير آمده‌اي، ولي درست آمده‌اي. درست آمدن، صفت ناياب انسانهايي است كه روحي متعادل دارند و در آمدن‌شان، سامان همه نابساماني‌هاست. مي‌آيند و كارها را مي‌سازند و حال‌ها را زيبا مي‌كنند. وگرچه، خون در دل‌شان مي‌جوشد، همچون نافه و گل، فضا را از وجود خود معطر مي‌كنند.</description>
<pubDate>Thu, 30 Jun 2011 15:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mirafzali</dc:creator>
<guid>mirafzali.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
</channel>
</rss>
