تبليغاتX
باران هزار ابر سرگردان

باران هزار ابر سرگردان

يادداشتهايی بر رباعيات کهن پارسی / به قلم سيد علی ميرافضلی

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمدهای کو که به ما گوید راز

پس بر سر این دو راهه آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمیآیی باز.

                                                عمر خیام

 

 

آن رفتن را که بازگشتی نیست، رفتن ازین جهان پُر رنج و بلاخیز است: «این مایه ندانی که چو رفتی، رفتی؟» این درد را که مجال اندک است و سرگرمیهای بیشمار در پیش رو که ما را از اندیشیدن به آن نقطه پایان باز میدارد، با که باید گفت؟ درین زندگانی کوتاه بی رحم، جز غنیمت شمردن دَمها چه حیلت و چه چاره؟ پاس این انفاس گرامی باید داشت، که چون تیر از دست رفت، باز پس نخواهد آمد. معناي حقيقي «خوشباشي» شايد همين باشد. رنگ آميزي و زيباسازي اوقات. نه بدان مايه كه از مرگِ بي امان خود غافل افتيم. بلكه از آن گونه كه لحظات ما رنگي جاوداني گيرد.

..

سوم خرداد ماه سالروز تولد حکیم ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیامی معروف به «خیام» است. وی به احتمال بسیار به سال 427 شمسی (439 قمری) در نیشابور دیده به جهان گشود و بیش از 85 سال عمر کرد و به تقریب در سال 526 قمری از دنیار رفت. از وی حدود 12 رساله کوتاه بجای مانده که بیشتر آنها به زبان عربی است که زبان رایج علمی در آن روزگار بوده است. این آثار، در زمینه فلسفه، ریاضی، فیزیک و موسیقی است. آنها که در قرن پنجم و ششم هجری خیام را از نزدیک ملاقات کردهاند، مقام علمی او را ستودهاند. اما به شاعری او كوچكترين اشارهای ندارند. طرفه آنکه، امروزه بیشتر نامآوری خیام بواسطه رباعیات پر شماری است که بدو منسوب میدارند. همین امر، در ذهن بعضي محققان این شبهه را در افکنده است که خیام شاعر و خیام حکیم دو شخصیت جداگانهاند و رباعیات منسوب به خیام، هیچ کدام از او نیست.

..

امام فخر رازی، فیلسوف و متکلم معروف (متوفی 606 ق)، در رسالهای که به زبان عربی در تفسیر قرآن کریم پرداخته، یک رباعی به اسم خیام نقل کرده و نقدگونهای بر آن تحریر کرده است. این مأخذ، عجالتاً قدیمترین جایی است که در آن، شعری به فارسی به اسم حکیم عمر خیام نقل شده است. به اعتبار دانش و امانتداری علمی فخر رازی، این نقل بسیار در خور توجه است. ازین تاریخ به بعد، به تدریج بر شمار رباعیات منسوب به خیام افزوده شده است. این رباعیات که در آغاز جنبه حکمی و فلسفی داشت و مبتنی بر الفاظ ساده و معانی عمیق بود (همانند رباعی بالا)، در آخر مجموعهای شد ناهمگون و ناهمطراز چه از حیث لفظ و چه از حیث اندیشه. و هر معنی مبتذلی که خالی از ژرفای حکیمانه نیز بود، داخل مجموعه رباعیات منسوب به خیام شد.

..

پژوهشگران تلاش زیادی برای شناسایی رباعیات اصیل خیام کردهاند. به گمان من، به هیچ کدام از مجموعههای مستقل رباعیات خیام که از قرن نهم به بعد فراهم آمده، به تنهایی اعتماد نشاید کرد. این مجموعهها علاوه بر حدود 300 سال فاصله با زمان خیام، فاقد انسجام درونی و نگاه محققانه به رباعیات خیام و امانتداري در نقل و تحقيق در منابع است و در آنها، علاوه بر رباعیات متناقض و ناهمگون، و سست و سخیف، آثار دیگران نیز فراوان به چشم میآید. سراغ رباعیات اصیل خیام را باید از منابع نزدیک به زمان آن حکیم گرفت و آنها را به محک نقد و بررسی سنجید و آزمود و آثار دیگران را جدا کرد و به خودشان برگرداند و مجموعهای یکدست و پاکیزه و بدون خط خوردگیهای ذهنی و زبانی فراهم آورد.

..

رباعيات خيام در سير تاريخي خود دچار تغيير و تحول واژگاني بسيار شده است و عمده اين تغييرات به منظور قابل فهم كردن يا مأنوس كردن واژگان شعر براي نسلهاي بعدي بوده است. براي نمونه، مصدر «ماندن» كه تا اواخر قرن ششم در متون ادبي به معناي: هشتن و باقي گذاشتن هم آمده است، در دورههاي بعد (تا امروز) متروك شده و از آن صرفاْ معناي اقامت كردن و بجاي ماندن مستفاد ميشده است. به همين دليل، در دورههاي متأخر مصراع چهارم رباعي خيام كه نقل شد، بدين شكل در آمده و به واقع، روز آمد شده است:

چيزي نگذاري كه نميآيي باز.

و اگر دقت كرده باشيد در نوار رباعيات خيام كه با صداي احمد شاملو منتشر شده است، آن مرحوم نيز اين رباعي را با همين شكل تغيير يافتهاش خوانده است.

..

رباعي خيام نخستين بار در دو فقره از آثار ظهيري سمرقندي كه دو سه دهه بعد از مرگ خيام نگاشته شده، به همان شكل كهنش آمده است: سندبادنامه (ص 32) و اغراض السياسه (ص 155). البته ظهيري به گوينده اين رباعي اشاره نكرده است. ولي نقل او كه فاصله اندكي با زمان خيام دارد، علاوه بر اصالت لفظ، دايره انتساب را نيز بسيار محدود ميكند و گوياي آن است كه اين رباعي را فقط ميتوان از آثار ماقبل اين تاريخ يعني ربع اول قرن ششم و يا قرن پنجم دانست. اين رباعي در دو فقره از جُنگهاي خطي كه در قرن هشتم هجري فراهم آمده است، به نام خيام نقل شده و تواتر نقل، به اضافه قدمت رباعي، اطمينان نسبي در مورد صحت انساب آن به خيام به ما ميدهد: جُنگ رباعيات كتابخانه مرعشي قم و مجموعه اشعار كتابخانه مجلس.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:37  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

آنها که مه و مهر همیخوانندت

انصاف بده، نکو نمیدانندت

تو جان منی، ولیک میترسم از آنک

روزی ز من دلشده بستانندت.

                                                سراج الدین قمری

 

چه دشوار است دل بریدن از آنکه از جان دوستترش میداریم. و به گفته سعدی، سختترین تجربه عالم است: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود. غیرت عشق، بر آن است تا یگانهترین اوصاف را خود در وصف معشوق بر زبان آرد و نامحرمان را در آن سهمی نباشد. چرا که هر کج فهم و آلوده نظر را دست ادراک از دامان معشوق کوتاه بايد بود، حتی اگر زیباترین تفسيرها باشد. و افسوس که پرستیدنیترین داراییها را نیز، حتی اگر جان شیرین باشد، روزی از آدمی خواهند گرفت. هم ازین رو، شهد ایام وصال، همواره با تصور تلخیهای هجران رنگ شرنگ میگیرد.

..

گوينده نازک طبع و پر احساس اين رباعي کسی نیست جز سراج الدین قمری آملی که مثل انوری شاعری است با دو ساحت وجودی متمایز. از یک طرف، بقول بعضی تذکره نویسان «در فسقیات غلوی تمام داشت» (تاریخ گزیده، ص 735). و هزلیات و اهاجیاش، ازو شاعری تند زبان و بی پروا ترسیم كرده است که نه به اصول اخلاقی و اجتماعی توجهی دارد و نه در حوزه دین و تشرع حفظ ظاهر میکند. و از سوی دیگر، سری در زهد و دلی در عرفان دارد و اشعار حکمت آمیز گفته و قصیدهای در ستایش صوفی معروف عصر، سیف الدین باخرزی (متوفی 629 ق) ازو بجا مانده و در آن آرزوی دیدار او را کرده است.

..

سراج الدین قمری، با عمادی شهریاری و کمال الدین اصفهانی همدوره بوده است. اشعار او شامل قصاید و قطعات و رباعیات است و یک «کارنامه» هم دارد که در قالب مثنوی است. ولادت او در اواسط قرن ششم اتفاق افتاده و مرگ او را تقی الدین کاشانی در سال 625 ق ذکر کرده است (دیوان قمری آملی، ص 48). در بعضی منابع، او را شاگرد امام فخر رازی و استاد خواجه نصیرالدین طوسی دانستهاند که گویای مرتبه علمی اوست.

..

از سراج الدین قمری حدود 200 رباعی برجای مانده است که برخی به دلیل مضامین خاصشان که در حوزه خمریات جای میگیرد، در منابع به خیام نسبت یافته است که معروفترین آنها، دو رباعی زیر است:

قرآن که بهین کلام خوانند آن را

جا جای نه بر دوام خوانند آن را

در خط پیاله آیتی هست لطیف

کاندر همه جا مدام خوانند آن را

.

من می خورم و هرکه چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل میدانست

گر من نخورم علم خدا جهل بود.

 

این دو رباعی، در ستایش شراب است. اما شاعر آن را به نحوی با اعتقادات کلامی پیوند داده که موجب برانگیختگی غيرت و تعصب متشرعین میگردد. رباعی دوم را دو سه تن از شاعران جواب گفتهاند و خواستهاند به شبهه کلامی آن که رنگ و بوی سفسطه و مصادره به مطلوب هم دارد پاسخ گویند. از جمله، عزالدین کرجی گفته است (تاریخ گزیده، ص 739):

گفتی که گنه به نزد من سهل بود

این نکته نگوید آنکه او اهل بود

علم ازلی علت عصیان کردن

نزد عقلا ز غایت جهل بود.

 

غیر ازین، تعدادی دیگر از رباعیات سراج الدین نیز که عمدتاً در وصف باده و ستایش شرابخواری است، در منابع متأخر به اسم خیام ضبط شده است:

-          با ما نگذاشت چرخ پیروزه شراب ...

-          امروز که رونق جوانی من است ...

-          می گرچه حرام است، ولی تا که خورد ...

-          گرچه مه روزه همچو خلخال آمد ...

-          اندر رمضان به روز اگر می خوردم ...

-          ماییم خریدار می کهنه و نو.

..

دیوان سراج الدین قمری آملی در سال 1368 به تصحیح مرحوم دکتریدالله شکری به چاپ رسید که اساس آن دستنویسی است که عمر بن محمد لالای مروزی آن را در جمادی الاول سال 716 ق نوشته است و اکنون در کتابخانه چستربیتی ایرلند نگهداری میشود. این دیوان دربردارنده 7000 بیت شعر است.  در بخش رباعیات این دیوان، 14 رباعی از امامی هروی نیز داخل رباعیات سراج الدین شده و از چشم مصحح دیوان او پوشیده مانده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 6:33  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

گفتی که: ترا شَوَم. مدار اندیشه

دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه

گفتم که: چه دل؟ کآنچه دلش میخوانی

یک قطره خون است و هزار اندیشه!

                                                عایشه سمرقندیه

 

 

چیست این مشت خون که هزار عالم اندیشه در آن گم است؟ آنچه دلش مینامند، قطره ای است که به نشتر عشق از رگ روح فرو چکیده است و خلاصه همه وجود آدمی است. عاشقان عالم آنچه میکشند و می بینند، از دست دل است. و البته، این درد دلپذیری است که به جانش خریدارند. عالم چه بی روح بود و سرد، اگر آدمی را دلی نبود که در گرو عشق گذارد و چه تنها و اندوهگین بود دل، اگر سودای عشقش در میان نبود. عشق را با شکیبایی میانه ای نیست و نصیحت آنان که به صبر اشارت میفرمایند، آب در غربال است و باد در سبد. وصال را جز به صبر نتوان یافت و صبر را دلی باید که اختیاریش نیست!

..

محیط شعر پارسی، از هزاره پیش تا سده اخیر، محیطی مردانه بوده است که زنان شاعر در آن به ندرت نام بر آورده اند. ریشه شناسی اجتماعی این موضوع، از حوصله این مقال خارج است. در کنار نامهایی همچون رابعه قزداری و مهستی گنجوی، نام «عایشه سمرقندی» نیز در تعدادی از منابع آمده است و به او رباعیاتی چند منسوب شده است. از احوال او تقریباً چیزی نمیدانیم. اما به قرار 13 رباعیی که در نزهة المجالس به اسم اوست، دوران زندگانی او به قبل از قرن هفتم هجری باز میگردد. در تاریخ گزیده یک رباعی ازو با عنوان «عایشه مُقریه» آمده است (ص 742 ؛ ایضاً مونس الاحرار، ج 2، ص 1088) که نشان میدهد وی قاری قرآن بوده است. اغلب رباعیاتی که ازو روایت شده است، مضمون و محتوایی عاشقانه دارد و این قدری با صفتی که حمد مستوفی برای او آورده، ناهمخوان است. مگر آنکه، «مُقری» را به معنای معلم اطفال و ملای مکتب بگیریم و این معنی، به نظر من، دقیقتر و درست تر است.

در نزهة المجالس جمال خلیل شروانی که در نیمه اول قرن هفتم هجری در منطقه اران و شروان فراهم آمده، به نام چندین تن از زنان رباعی گوی بر میخوریم: دختر حکیم گاو، دختر خطیب گنجه، دختر حسام الدین سالار، دختر ستی، دختر سجستانیه و رضیه گنجه ای که اغلب آنها از همان منطقه برخاسته اند و در همان دوران میزیسته اند. جالب اینجاست که بیشتر این زنان شاعر را به نام پدرانشان میشناسیم! در تاریخ گزیده، علاوه بر مهستی و عایشه، نام دو تن دیگر ازین زنان رباعی گوی را می یابیم: فردوس مطربه و بنت البخاریه (ص 757).

..

رباعی منسوب به عایشه سمرقندی، در دیوان خاقانی هم دیده میشود (چاپ سجادی، ص 734) و به حافظ هم منسوب است (دیوان، ص 384) و در دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی هم هست (ص 147). انتساب این رباعی به حافظ و اغلب رباعیاتی که به اسم او در دیوانش درج شده است، منتفی و باطل است. زیرا، نشان این رباعی را در نزهة المجالس که یک قرن قبل از حافظ گرد آمده و نسخه خطی اش نیز در سال 730 ق کتابت شده، می یابیم و علاوه بر آن، نسخه رباعیات اوحد کرمانی نیز در سال 702 ق به کتابت رسیده است. در مورد انتساب رباعی به خاقانی و اوحد کرمانی نظر قاطعی نمیتوان داد.

..

رباعی عایشه بر مبنای یک گفتگو که بیشتر درونی مینماید تا بیرونی، شکل گرفته است و شاعر ازین تکنیک به همراه ردیف تازه شعر، بسیار خوب استفاده کرده است. علاوه بر آن، تقابل یک و هزار، و لحن رباعی، نوعی طنز و طعنه شاعرانه پدید آورده و بر ملاحت آن افزوده است.

..

از عایشه سمرقندی یک غزل زیبا در مونس الاحرار محمد بن بدر جاجرمی نقل شده است (ج 2، ص 1088).

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:19  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

از رفتن شمس از شفق خون بچکید

مه روی بخَست و زهره گیسو ببرید

شب جامه سیاه کرد در ماتم و، صبح

بر زد نفـس سرد و گریـبان بدرید.

                                                مجد همگر

 

در هر دوره تاریخ، خورشیدهایی هستند که جویندگان علم و معرفت را هم نور می بخشند و هم گرما. تاریخ این سرزمین، وامدار تلالو این خورشیدهاست. در قرن هفتم هجری، دو خورشید در تاریخ ایران جلوه گری بیشتری داشته اند: شمس الدین تبریزی که آتش در نهاد جلال الدین بلخی زد و مولانایی آفرید که سوز سخنش در دل همه عاشقان عالم در گرفته است و دیگر، شمس الدین جوینی که در مقام وزارت ایلخانان مغول، و در دوره ای پر آشوب و سر در گم، منشأ خدمات ارزنده ای به فرهنگ و ادب این سرزمین و بازسازی هویت ایرانی شد و البته، سر انجام خود و خاندانش در آتش حسادت بدخواهان سوختند و رباعی این بخش، سوگنامه ای است بر ماتم او.

...

گوینده این رباعی مجدالدین همگر شیرازی (607 تا 686 ق) از شعرای بنام ایران در دوره ایلخانان مغول است. وی در بدایت کار در دربار سلغریان فارس، بالاخص ابوبکر بن سعد بن زنگی منزلت بسیار یافت و ملک الشعرای دربار بود و مدتی نیز شغل وزارت داشت و با برافتادن حکومت سلغریان، به خدمت خواجه شمس الدین محمد صاحب دیوان پیوست و تا سال 683 که جوینی به قتل آمد، در خدمت وی بود و خواجه او را احترام بسیار میکرد. این رباعی را مجد همگر تحت تأثیر واقعه قتل شمس الدین جوینی سرود و شهرت بسیار یافت. به گفته دولتشاه سمرقندی (تذکرة الشعراء، ص 106)، «شیخ بزرگوار سعدی علیه الرحمه، چون این رباعی را بشنود، گریان شد و بر روح خواجه دعای خیر گفت و خواجه مجد را تحسین نمود».

در این رباعی، مجد همگر از عناصر تصویری مرتبط با افول «شمس» که اشارتی است به لقب جوینی، از قبیل شفق و ماه و زهره و شب و صبح، به طرزی ماهرانه بهره برده است. البته، رباعی به رغم شهرتش، فاقد برانگیزانندگی لازم در مخاطب برای درگیر شدن با حس ماتم و اندوه مورد نظر شاعر است. و ازین لحاظ اگر آن را با رباعی مشابهی که امیر شاهی سبزواری بسال 837 ق در سوگ سلطان بایسنغر گفته است، مقایسه کنیم، تپش اندک رباعی مجد همگر بیشتر نمود پیدا میکند (رک. تذکرة الشعراء، ص 352):

در ماتم تو دهر بسی شیون کرد

لاله همه خون دیده در دامن کرد

گل جیب قبای ارغوانی بدرید

قمری نمد سیاه در گردن کرد

...

مجد همگر اگرچه در زمان خود بیشتر به عنوان یک شاعر قصیده پرداز مطرح بود، اما ازو بیش از 1000 رباعی بجا مانده است که بعضی از آنها در شمار بهترین رباعیات فارسی جای دارند و به شاعران دیگر از جمله خیام هم نسبت یافته اند. نسخه ای از رباعیات مجد همگر که مشتمل بر 610 رباعی است، در سال 697 ق، یعنی حدود 11 سال بعد از مرگ شاعر، توسط نوه او در تبریز کتابت یافته و هم اکنون در کتابخانه موزه بریتانیا نگهداری میشود. ویژگیهای این نسخه را من طی مقاله ای که در شماره آتی نامه بهارستان به چاپ خواهد رسید، شرح داده ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:1  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

گل صبحدم از باد برآشفت و بریخت

با باد صبا حکایتی گفت و بریخت

بدعهدی عمر بین که گل در ده روز

سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت.

                                                مجیر بیلقانی

 

کوتاهی عمر آدمی، گلی را ماند که چند روزی طراوت به چمن میبخشد و سردمهری ایام، او به باد فنا بر میدهد. شاید دوران حیات آدمی در برابر عمر کوتاه گل، بلند جلوه کند. اما اگر عمر انسانها را با عمر کائنات بسنجیم، شاید از عمر گلها نیز کوتاهتر باشد. حدیث عمر ما، سراسر چهار سطر بیش نیست: زادن و برآمدن و جلوه کردن و مُردن؛ همچون مصراع کوتاه عمر گل: سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت. گل در شعر فارسی، نشانه ای از مقولات متعددی است و از جمله، نماد بیوفایی عمر است. جلوه گل، بیش از چند روزی نیست و به تعبیر حافظ، ایام گل، چو عمر به رفتن شتاب دارد. و مأموریت باد نیز وزیدن و پرپر کردن است.

...

مجیر بیلقانی از شعرای قرن ششم هجری و از اقران اثیر اخسیکتی و جمال اصفهانی و ظهیر فاریابی و شاگرد خاقانی شروانی بود. بیلقان از توابع شروان است و مجیر در شروان درس آموخت و ظاهراً در همین شهر، فنون شعر را از خاقانی فرا گرفت. اما میانه او با شعرای همعصرش چندان خوب نبود. چنانکه میانه او و خاقانی بهم خورد و یکدیگر را هجو کردند و با شعرای اصفهان از قبیل جمال اصفهانی و شرف شفروه نیز در افتاد و یکدیگر را به تیغ هجو بمالیدند. مجیر با ظهیر فاریابی نیز، بر سر عنایت قزل ارسلان چپ افتاد و در کار یکدیگر طعن و تعریض کردند. حکایت او و اثیر نیز که پیش ازین گفته آمد.

گویند مجیر بیلقانی از جانب اتابک ایلدگز به اصفهان رفت و در آنجا، دوستی او با شاعران آن دیار به دشمنی بدل شد و اشعاری در هجو مردم اصفهان سرود که از جمله، این دو رباعی است:

نه اهل سپاهان و  نه بدعهدی شان

در کار هنر سستی و بی جهدی شان

عیسا دمی _ ای مجیر _ دامن در کش

زین قوم که دجّال بود مهدی شان

...

گفتم ز صفاهان مدد جان خیزد

لعلی است مروّت که از آن کان خیزد

کی دانستم اهل صفاهان کورند؟

با این همه سرمه کز صفاهان خیزد!

 

رباعی اخیر را شرف الدین شفروه از شعرای اصفهان بدین نحو پاسخ گفته است (تذکرة الشعراء/ 115):

شهری که به از جمله ایران باشد

کی لایق هجو چون تو کشخان باشد

سرمه چه کنی که از صفاهان باشد؟

میل تو به میل است و فراوان باشد!

 

در همین مجادلات، جمال اصفهانی مجیر و استادش خاقانی را هجو گفت و چون خاقانی ماجرا بشنود، از آن برائت جست و شاگرد خود را طرد کرد و کار بدانجا رسید که مجیر در پوستین استاد افتاد و با او از در انکار در آمد و مقام خود را از خاقانی برتر نهاد:

پیروزه آسمان نگینم زیبد

بر توسن روزگار زینم زیبد

در خرمن نظم و نثر، چون خاقانی

حقا که هزار خوشه چینم زیبد.

 

طبق بعضی روایات، مجیر به دست عوام و اوباش اصفهان در سال 586 ق به قتل آمد. مدفن او مقبره الشعرای تبریز است و مرگجای او، روایت قتل او را در اصفهان باطل میکند.

در دیوان مجیر حدود 150 رباعی نقل شده است که بعضی از آنها به شعرای دیگر، از جمله انوری و خیام هم منسوب است. رباعی مورد اشاره در کتاب نزهة المجالس به اسم قاضی کمال مراغه ای ثبت است (ص 173/ ش 477) و در بعضی نسخه های دیوان عراقی همدانی نیز وارد شده است (رباعی نامه/ 694). با اینکه نزهة المجالس از مجموعه های کهن است، اما به روایت دیوان مجیر که مبتنی بر نسخه های خطی قابل اتکاست، اعتماد بیشتر توان کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:36  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

ای باد صبا! طرب فزا میآیی

از طوف کدامین کف پا میآیی

از کوی که بر خاسته ای؟ راست بگو

ای گرد! به چشمم آشنا میآیی

                                                آقا حسین خوانساری

 

جانهای آشنا را در روز ازل نسبتی است که حتی اگر هیچ دیداری شان میسر نگردد، این نسبت آشنایی زنده خواهد ماند. گاه کسی را بی آنکه دیده باشیم، آشنا می یابیم و این نیست مگر تأثیر همان آشنایی ازلی. عاشقان در عهد ازل با خاک کوی دوست، چنان الفتی یافته اند که بوی آن را با هر نسیم تشخیص میدهند. حسی آشنا که گاه در برخورد دو نگاه شکل میگیرد، محصول آشنایی دیرین روحهاست.

 

آقا حسین خوانساری معروف به محقق خوانساری، از شاگردان میرفندرسکی و ملا محمد تقی مجلسی بود. پدرش آقا جمال خوانساری نیز از علمای معروف عهد خود بود. وی در جوانی به اصفهان آمد و در محضر علمای بزرگ عهد صفوی شاگردی کرد و نهایتاً در دوران پادشاهی شاه سلیمان صفوی (1077 _ 1105 ق) تدریس و تولیت مدرسه شاه عباس دوم را در اصفهان بر عهده گرفت و شاگردان زیادی پرورش داد. نصرآبادی که با آقا حسین در یک زمان و یک دیار می زیست، در حق او آورده است: «جناب آقایی گاهی بعد از مباحثه، به ترتیب رباعی حقایق بنیان مشغول می شوند» (تذکره الشعراء، ج 1، ص 221). نصرآبادی چهار فقره از رباعیات او را نقل کرده و یکی از آنها همان است که در صدر این نوشته آمد. در منابع دیگر هم میتوان بعضی رباعیات دیگر او را یافت. آقا حسین خوانساری در سال 1098 ق در اصفهان درگذشت و او را در همان شهر به خاک سپردند.

رباعیات آقا حسین خوانساری در حد متوسطی است و نمایانگر ذوق ورزی علمای عصر صفوی در قالبهایی مثل رباعی است. این رباعی او که از دیگر رباعیاتش حس و حال شاعرانه تری دارد، بر محور اصطلاح «به چشم آشنا آمدن» شکل گرفته است و شاعر از جوانب معنایی این اصطلاح نسبتاً خوب استفاده کرده است. البته اگر به جای «گرد» از واژه ای مثل «اشک» استفاده می شد (چنانکه در رباعی قیصر امین پور خواهیم دید)، استفاده بیشتری از ظرفیت کلمات می شد و وجه دیگر کلمه «آشنا» که به معنی «شناور و شناگر» است، بارزتر به چشم میآمد.

رباعی آقا حسین خوانساری در بعضی نسخه های دیوان غنی کشمیری (متوفی 1079 ق) نیز با تغییراتی وارد شده است (رک. رباعی نامه، ص 121). اما جانب آقا حسین به گواهی منابع عصری (همچون تذکره نصرآبادی، جواهر الخیال، ریاض الشعرا) محکمتر است:

 

ای باد صبا! طرب فزا میآیی

گویا که ز کوی یار ما میآیی

از کوی که برخاسته ای، راست بگو

بسیار به چشمم آشنا میآیی

 

در این روایت، تغییراتی هست که یک مورد آن به بهتر شدن شعر کمک کرده است: «بسیار» به جای «ای گرد» که هم صمیمی تر است و هم عیب دو خطابی بودن رباعی را بر طرف کرده است: ای باد صبا و ای گرد! اما تغییری که در مصراع دوم به وجود آمده است: گویا که ز کوی یار ما میآیی، مسیر رباعی را منحرف کرده است و پایان شعر را به نحوی لو داده است. مضافاً آنکه با گزاره پرسشی مصراع سوم نیز در تضاد است. در مصراع دوم شاعر از نیمچه یقینی سخن میگوید که در مصراع سوم به شکل تجاهل العارف آن را نفی کرده است.

باری، شبیه رباعی خوانساری را در رباعیات قیصر امین پور هم میتوان یافت. قیصر در رباعی خود که تا حدودی وامدار رباعی آقا حسین است، «گرد» را به «اشک» تبدیل کرده و ظرفیت معنایی رباعی را گسترش داده است (گلها همه آفتابگردانند، ص 92):

 

ای غم تو که هستی از کجا میآیی؟

هر دم به هوای دل ما میآیی

بازآی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا میآیی

 

تنها عیب این رباعی زبان کهنه آن است و نمیتواند حسی تازه در مخاطب برانگیزد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 16:33  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

صد بار وجود را فرو بيخته‌اند

تا مثل تو صورتي بر انگيخته‌اند

سبحان اللَّه ! ز فرق سر تا پايت

در قالب آرزوي من ريخته‌اند

                                          اثير اخسيكتي.

 

اين چه رازي است كه هر عاشقي را معشوقي است كه در نگاه او بهترين و كاملترين است. انسان كاملي كه مي‌گويند، در نگاه عاشقانه شاعران، همانا معشوق ايشان است. پنداري عالم وجود را به غربال لطافت فرو بيخته‌اند و از ميان آن همه آدمي، موجودي برآورده‌اند كه تجلي تمامي خواستها و نيازها و آمال و آرزوهاي عاشق است، در حد پرستندگي. و صد البته، اين گونه مي‌بايد بود. معشوق ناقص، در نظر عاشقان جلوه‌اي ندارد. و آنچه در ديده فارغان غير عاشق، نقص مي‌نمايد، در ديده عاشق حسني تمام است. از همين رو كاردانان عشق گفته‌اند: اگر در ديده مجنون نشيني / بغير از خوبي ليلي نبيني.

بنابراين، هر عاشقي به صفتي معشوق خود را مي‌بيند و مي‌پسندد كه ممكن است در نزد ديگر مردمان آن صفت ناخوش آيد. پس معيار عشق، زيبايي‌شناسي يگانه‌اي است كه قابل تعميم به ديگران نيست. قالبي است كه هر بار بايد در آن دست برد و براي ترسيم معشوقان بايستي به‌رنگ تمام عاشقان عالم، هزار قالب و قلم گوناگون برآورد.

مضمون اين رباعي را پيش از اثير، عبدالواسع جبلي (متوفي 555 ق) در يك رباعي عاشقانه باز نموده است (ديوان، ص 662):

نقاش رخت ز طعنه‌ها آسوده‌ست

كز صنعت خود هرچه توان بنموده‌ست

سرتا پايت چنان كه بايد بوده‌ست

گويي كه كسي به آرزو فرموده‌ست.

...

در مورد اثير اخسيكتي پيش ازين سخنها گفته آمد. اثير در كار شاعري دو رقيب ديرين داشت: خاقاني شرواني و مجير بيلقاني. خاقاني شرواني مردي محتشم بود با قصايدي باشكوه و اثير آدمي آواره‌گرد و آس و پاس كه مي‌كوشيد در عرصه رقابت با خاقاني، مال و جاهِ نداشته را با قصايد دشوار و پيچيده تلافي كند. و نمي‌دانست بعد از مرگش، آنچه مايه آبروي و احتشام اوست، غزلهاي لطيف و رباعيات آبدار است نه قصايد فخيم ميان تهي. رقابت اثير با مجير بيلقاني اما بيشتر انگيزه‌هاي دنيوي داشت. اين دو مداح دو برادر بودند: قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان و هر كدام مي‌كوشيد در اين رقابت كودكانه، با اشعار خود پشت آن ديگري را بر خاك مالد. كار رقابت اين دو شاعر، گاه پاي دو برادر را نيز به ميدان رقابت و دشمني باز مي‌كرد.

در مورد رباعي بالا نكته جالب اينجاست كه علاوه بر اثير، به دو رقيب او نيز منسوب است. اين رباعي به ديوان خاقاني (چاپ سجادي، ص 718) راه يافته و در نزهة المجالس (ص 256) به اسم مجير بيلقاني ثبت شده است. و احتمال خطا در اين منبع (يعني نزهة المجالس)، بيش از دو منبع ديگر است.

رباعيات عاشقانه اثير از نمونه‌هاي خوب اين گونه شعري در زبان فارسي است. رباعي اثير را هلالي جغتايي (مقتول در 936 ق)، شاعر دوره تيموري، اين گونه تقليد كرده است (ديوان، ص 214):

چون صورت زيباي تو انگيخته‌اند

صد حسن و ملاحت به‌هم‌آميخته‌اند

القصه كه شكل عالم آراي ترا

در قالب آرزوي ما ريخته‌اند!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:42  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

از ديده، درم خريد روي تو شديم

وز گوش، غلام هاي و هوي تو شديم

بي روي تو، بر مثال موي تو شديم

بازيچه كودكان كوي تو شديم.

                                                سنايي غزنوي.

 

چون عشق در آيد، تمام ابهت‌ها و هيبت‌ها را در هم فرو ريزد. چرا كه عشق خود بالاترين هيبت و ابهت عالم هستي است. سجاده‌نشينان باوقار كه ساليان سال لاف اختيار و اعتبار مي‌زنند، چون پاي عشق در ميان آيد، اختيار دل و دين و عقل را از كف بنهند و اعتبار خود را به يك كرشمه بر باد دهند. ديده چون نقش روي معشوق ديد، و گوش چون كلام او را شنيد، هر دو، بنده‌وار به ناتواني و بي‌خويشتني اعتراف خواهند كرد. انتهاي اين جنون، آغاز اعتلاي كار دل است. پس درود بر عشق باد كه شأن واقعي آدميان را تعريفي دوباره مي‌كند.

سنايي غزنوي (529 ق) نقطه عطف مهمي در تاريخ شعر صوفيانه فارسي است. وي شعر فارسي را براي پردازش و پذيرش اين مفاهيم آماده ساخت و آن را به اوجي رساند كه نويسندگان و گويندگان خانقاهي را براي استشهاد به شعري مناسب احوال و اقوال خود،‌ از اشعار عاشقانه و استفاده تأويل آميز از آنها بي‌نياز كرد. اشعار او تقريباً در همه قوالب شعري راهشگاي ديگر شاعران شد. به گفته دكتر شفيعي كدكني: «سنايي آدم شعر فارسي است. در بسياري از مسائل و مضامين و تمها و موتيوها و ساخت و صورتها پيشاهنگ تمام شاعران بعد از خود است» (قلندريه در تاريخ، ص 303).

در حوزه رباعي، اشعار سنايي بلافاصله بعد از انتشار، در زمان حيات خود او، در آثار نويسندگان متصوفه راه يافت و نويسندگاني مثل سمعاني (متوفي 534 ق) در روح الارواح و ابوالفضل ميبدي در تفسير كشف الاسرار (تأليف در 520 ق) از رباعيات او بهره گرفتند و بعضي رباعيات او از شدت تواتر در متون عرفاني حكم ضرب المثل را پيدا كرده است:

 

در آن منگر كه ذوفنون آيد مرد

در عهد و وفا نگر كه چون آيد مرد

از عهـده عهـد اگر برون آيد مرد

از هرچه گمان بري فزون آيد مرد

...

تا با خودي ـ ارچه همنشيني با من

اي بس دوري كه از تو باشد تا من

در من نرسي تا نشوي از خود گم

كاندر ره عشق، يا تو گـُنجي يا من

 

در ديوان سنايي كه به اهتمام مدرس رضوي چاپ شده، بيش از 500 رباعي موجود است. اين رباعيات مضامين عاشقانه و بيشتر عارفانه دارند. و در مجموع، نشانگر دو حوزه متمايز شعري اوست. حوزه‌هايي كه به تعبير شفيعي كدكني تا پايان عمر در شعر او حضوري مستمر دارد و براي افسانه‌هايي كه معتقدند او دچار تحول روحي شده و مديحه‌سرايي را رها كرده و به شعر عارفانه روي آورده است، اعتباري نمي‌توان قائل شد (رك. تازيانه‌هاي سلوك، ص 15 و 25).

رباعي اين شماره، از جهت نفوذ معنوي، در اين رباعي مولوي قابل ره‌گيري است (كليات شمس، ج 8، ص 289، رباعي ش 1716):

 

زاهد بودم، ترانه‌گويم كردي

سر فتنه بزم و باده‌جويم كردي

سجاده نشين باوقارم ديدي

بازيچه كودكان كويم كردي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 17:31  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

بر من رقم خطا پرستي همه هست

ناكامي عشق و تنگدستي همه هست

با اين‌ همـه، در ميـانه مقصـود تويي

جاي گله نيست، چون تو هستي همه هست

                                                اثير اخسيكتي

 

دانستن آنكه مقصود چيست، شايد بزرگترين دانش هستي باشد. بسا جانها كه در شناخت اين نكته نغز در باديه‌هاي حيرت فرو رفتند و نام و نشاني از ايشان بر نيامد. اگر آدمي بداند كه مقصودي والا در پي است كه جبران تمام ناكاميهاست، شايد تحمل رنج حرمانها و نداشتن‌ها بر او آسان گردد. چون آن مقصود اصلي آن‌چنان غني است كه تمام فقرها را مي‌پوشاند. بقول خواجه عبدالله انصاري، آنكه او را دارد چه ندارد و آنكه او را ندارد، چه دارد؟ احساس داشتن او بالاترين سرمايه هستي است و نداشتنش، حفره‌اي به اندازه تمام فقر و فلاكتهاست.

اثيرالدين اخسيكتي از شاعران قصيده‌سراي قرن ششم هجري است. زادگاهش اخسيكت در منطقه فرغانه در شمال رود سيحون بود و در آن روزگار از شهرهاي آباد ماوراء النهر به‌شمار مي‌رفت. در جواني از زادگاه خود به خراسان رفت و در مرو و هرات تحصيل كرد و عزم آن داشت كه در خراسان به دربار شاهان بزرگ سلجوقي راه يابد، اما حمله غز به خراسان باعث شد كه راه نواحي غرب و شمال غرب ايران را در پيش گيرد و در همدان و قهستان و تبريز به مدح غياث‌الدين ملكشاه و علاءالدين عربشاه و ارسلان بن طغرل و طغرل بن ارسلان و تعداد ديگري از امراي و وزيران و صدور پرداخت. اثير با شاعران بزرگ روزگار خود از قبيل خاقاني و نظامي و رشيد وطواط و مجير بيلقاني و ظهير فاريابي مراودات و معارضات شاعرانه داشت. اثير خود را با خاقاني مقايسه مي‌كرد و حتي پايه خود را از او برتر  مي‌دانست. در امالي امين‌الدين داستان جالبي در مورد ملاقات اين دو شاعر در شهر تبريز نقل شده كه گوياي احتشام خاقاني و بي سر و ساماني و رندي اثير است. اثير همچنين مجير بيلقاني را به دزدي شعر متهم مي‌كرد: از براي خداي، خواجه مجير/ كاروانهاي شعر من چه زني؟

جالب اينجاست كه اثير در خدمت قزل ارسلان بود و مجير در خدمت برادر او محمد جهان پهلوان و رقابتهاي شعري اين دو شاعر، گاه باعث كدورت دو برادر نيز مي‌شد. اثير در سال 609 در شهر خلخال درگذشت.

از اثير ديواني شامل 6500 بيت توسط ركن‌الدين همايون‌فرخ چاپ شده، اما اشعار شاعر دو برابر اين مقدار است. وي اگرچه به قصيده‌گويي نام برآورده است، اما غزلها و رباعيات او شور و گيرايي بيشتري دارد. از اثير حدود 560 رباعي بجاي مانده كه به اعتبار كميت و كيفيت آنها، او را بايد از رباعي‌سرايان مهم فارسي در قرن ششم به‌شمار آورد.

رباعي اثير در نزهة المجالس به اسم سيد شرف‌الدين مرتضي نقل شده (ص 536) و در كليات شمس (ج 8، ص 58) هم ديده‌ مي‌شود كه انتساب آن به مولوي با توجه به درج رباعي در نزهة المجالس كاملاً بي مورد است. مضمون رباعي را در اشعار ديگران هم مي‌توان يافت:

 

اگر هستي شود ـ دور از تو ـ از دست / بحمدالله چو تو هستي، همه هست

تو در دستي، اگر دولت شد از دست/ چو تو هستي، همه دولت مرا هست

(نظامي گنجوي، خسرو و شيرين)

...

از براي تو در تو دارم دست / چون تو باشي، هر آنچه بايد هست

(اوحدي مراغي، جام جم)

...

گر مرا هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبا/ چون تو دارم همه دارم، دگرم هيچ نبايد

(سعدي، كليات)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 10:47  توسط سيد علی ميرافضلی  | 

 

حُسن تو فزون است ز بينايي من

راز تو برون است ز دانايي من

در عشق تو انبُه است تنهايي من

در وصف تو عجز است توانايي من

                                                احمد غزالي